به گزارش ماهنامه اقتصاد ۳۶۰
![]()
به گزارش خبرفوری، خانم ژاله صامتی در گفتوگوی اخیرشان با شرق از نبود تربیت حرفهای، ضعف آداب تئاتری و فاصله گرفتن نسل جوان از اصول این هنر گفتند. حرفشان، در ظاهر، درست است. اما هر حقیقتی اگر نیمهاش گفته شود، میتواند به بیعدالتی تبدیل شود.پیش از آنکه نسل تازه را متهم کنیم، شاید بهتر باشد سهم خودمان را در ساختن این وضعیت ببینیم.
یک
نسل امروز فرصت شاگردی ندارد.نه چون عجول است، بلکه چون ایران سالهاست فرصت صبر را از جوانهایش گرفته است. کووید، آبان ۹۸، ۱۴۰۱، جنگ، بحران اقتصادی و دهها شوک دیگر، هر بار بخشی از آینده این نسل را با خود بردهاند. در چنین وضعیتی، وقتی یک کارگردان باید دو سال در صف اجرای یک نمایش بماند، وقتی هیچ افق روشنی برای اجرا وجود ندارد، چطور میتوان از جوانی خواست سالها صبر کند تا شاید روزی دیده شود؟
آنهایی که سرمایه دارند، تکلیفشان روشن است. آنهایی که سرمایهگذار چندصد میلیونی یا تهیهکنندهای تشنه دیدهشدن کنارشان ایستاده، راه خود را پیدا میکنند.اما سؤال من از شماست؛ آخرین نمایشی که با پشتوانه یک اسپانسر قدرتمند روی صحنه بردید، چقدر از رنج اقتصادی نسل امروز را تجربه کرد؟
دو
اگر فرصتی شد، به جای سالنهای اصلی، سری به پلاتوهای اطراف خیابان نوفللوشاتو بزنید.همانجا که همین نسل جوان، ماهها تمرین میکند. با بطری آب خودش. با چای خودش. با امید خودش. شش ماه تمرین میکند، سی شب اجرا میرود و در پایان، دستمزدی میگیرد که حتی هزینه رفتوآمدش را هم جبران نمیکند. شما از آداب تئاتر حرف میزنید.
من هم معتقدم تئاتر بدون انضباط و اخلاق، چیزی جز نمایش نیست. اما از دختری که صبح تا شب در کافه کار میکند تا فقط بتواند اجاره خانهاش را بدهد و شب خودش را به تمرین برساند، چطور میتوان انتظار داشت همان زیست هنرمندانهای را داشته باشد که نسلهای قبل، با فرصت، امنیت و امکان تجربه کردند؟اخلاق، بدون امنیت، تبدیل به یک توصیه لوکس میشود.
سه
تئاتر امروز، محصول همین امروز نیست. این صحنه، میراث سیاستگذاریهای دو دهه گذشته است.سالهایی که به جای ساختن جریان، ستاره ساختیم.سالهایی که یاد گرفتیم گیشه را به چند نام شناختهشده گره بزنیم و آرامآرام باور کنیم سرمایه تئاتر، نه متن است، نه کارگردان و نه بازیگر جوان؛ بلکه چهرههایی هستند که هر زمان اراده کنند، با بودجههای میلیاردی بازمیگردند، سالنها را میگیرند و دوباره برای تئاتر نسخه میپیچند.در همین سالها، چند صد بازیگر و کارگردان را دیدهایم که از تئاتر رفتند؟
نه چون استعداد نداشتند. چون دیگر توان زنده ماندن نداشتند. آنقدر که رانندگی در اسنپ و تپسی، از ادامه زندگی در تئاتر، منطقیتر به نظر رسید. کسی آمار این مهاجرت خاموش را شمرده است؟
چهار
میگویند بازیگر خوب کم شده است.شاید چون هنوز تعریفمان از بازیگر خوب، متعلق به بیست سال پیش است. بازیگر خوب فقط کسی نیست که از دیافراگم نفس بکشد، دیر به تمرین نرسد، روی صحنه تپق نزند یا قواعد کلاسیک بازیگری را بلد باشد. بازیگر خوب، پیش از هر چیز، باید امید داشته باشد. باید بداند اگر بهتر شود، دیده خواهد شد. اما امروز هرچه بیشتر تمرین میکند، بیشتر پشت صف اجراها پنهان میشود تا نوبت به ستارههای گیشه برسد. تا کمدیهای تجاری، یکی پس از دیگری، سالنها را اشغال کنند. و هر اعتراضی هم که بشود، پاسخ ساده است:«ما میفروشیم. درست. اما هیچکس نمیپرسد کسی که سرمایه ندارد، تهیهکننده ندارد و حتی از پس اجاره یک پلاتوی سهساعته برنمیآید، اصلاً چگونه باید وارد این رقابت شود؟
پنج
تئاتر امروز، آینه تصمیمهای دیروز ماست. پس به جای آنکه انگشت اتهام را به سمت جوانی بگیریم که هر بار برای ساختن چیزی تلاش میکند، سقفی روی سرش خراب میشود، بهتر است کمی هم خودمان را در این آینه ببینیم.
شما هم روزی جوان بودید. ما افق فردایتان، هرچقدر هم سخت، دیده میشد. نسل امروز حتی برای دو هفته بعدش هم نمیتواند برنامهریزی کند. آینده، برای او، به یک قرارداد سهماهه، یک مجوز یا یک بحران تازه بند است. و اجازه بدهید صریحتر بگویم. من بیشتر از آنکه بازیگر جوان ضعیف ببینم، بازیگران میانسال تکراری میبینم؛ نسلی که سالها فرصت در اختیار داشت اما بسیاری از آن فرصتها را صرف بازتولید خودش کرد، نه ساختن نسل بعد.اگر قرار است درباره ابتذال کمدی، سقوط سلیقه عمومی یا بحران تئاتر حرف بزنیم، سهم کسانی که سالها در مرکز این جریان ایستادهاند، قطعاً کمتر از جوان بیستوچندسالهای نیست که هنوز برای اولین اجرای خود میجنگد. مشکل تئاتر ایران، کمبود استعداد نیست.
کمبود فرصت است.
کمبود عدالت است.
کمبود آینده است.
و تا وقتی این سه ساخته نشوند، نمیتوان از نسلی که هر روز برای زنده ماندن میجنگد، انتظار داشت فقط به «آداب تئاتر» فکر کند. گاهی بزرگترین بیادبی، نه دیر رسیدن به تمرین، که ساختن سیستمی است که رؤیای یک نسل را پیش از رسیدن به صحنه، دفن میکند.
